![]() |
![]() |
|
| بر در شاهم گدایی نكته اي در كار كرد، گفت بر هر خوان كه بنشستم خدا رزاق بود |
|
تو کهکشان بودی و من یک سیاره.... تو آسمون بودی و من یک ستاره.... تو دریا بودی و من یک قطره.... تو گلستان بودی و من یک شاخه... و هیچکس ندانست که چرا در آن سیاره ی بی ستاره،شاخه گل تشنه ماند؟!!
تذکر: در این دوره زمونه نباید زیاد جدی گرفت... حسین
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:17 توسط باغبان |
|
|
روزی روزگاری دو دوست به نامهای عقل و احساس وجود داشتند. با هم عهد بستند که مسیر خود را تا انتها، همراه هم ادامه دهند. مسیری که پر از پستی ها و بلندی ها بود، همراه با خاطراتی تلخ و شیرین. نام آن مسیر زندگی بود. مسیر آنها از ابتدا خطی مستقیم بود. در طول راه دوست دیگری پیدا کردند، که به آنها ملحق شد... دوستی ناشناخته که خودش را عشق معرفی کرده بود. پس از مدت زمانی مسیر به سه راه تقسیم شد. یک راه سمت راست، یک راه سمت چپ و راه دیگر، همان راه مستقیم که در امتداد راه اصلی بود. دو دوست اول یعنی عقل و احساس بر سر انتخاب راه، اختلاف پیدا کردند و تصمیم گرفتند از یکدیگر جدا شوند. عقل راه سمت راست و احساس راه سمت چپ را در پیش گرفت و دوست سوم تک و تنها بر سر سه راهی باقی ماند. مدتها گذشت.... آن دو پشیمان و آزرده پیش دوست خود بازگشتند و دریافتند که جز با یکدیگر، نمیتوانند مسیر را ادامه دهند. پس تصمیم گرفتند هر سه با هم راه مستقیم را در پیش گیرند و تا انتهای سفر همدیگر را تنها نگذارند... بله زندگی بدون همراهی این سه دوست پوچ و بی ارزش خواهد بود و زیباتر آنست که صمیمیت بین آنها، هر چه بیشتر شود. حسین
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 15:41 توسط باغبان |
|
|
اگر دبیر ریاضی بودم،ثابت میکردم که چگونه شعاع نگاهت، از مرکز قلبم میگذرد اگر دبیر شیمی بودم، نام تو را در قلبم پخش میکردم، تا محلول به محبت تبدیل شود اگر دبیر دینی بودم، میدونستم بد و خوب تو را میپرستم اگر دبیر جغرافی بودم، میدونستم که خوش آب و هواترین منطقه، آغوش گرم توست و اگر دبیر زبان بودم، به زبان بی زبانی میگفتم: i love you |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم آبان 1384ساعت 19:13 توسط باغبان |
|
|
خیلی دلم گرفته بود... سنگینی اشک را روی گونه هام احساس میکردم.برای لحظه ای چشمانم را روی هم گذاشتم...خود را در باغ غفلت یافتم. درخت را دیدم،بهش گفتم خیلی دلم گرفته...در جواب بهم گفت: مگه دل وجود داره؟! نا امید از باغ بیرون آمدم،کمی جلوتر که رفتم، تابلوی ((به سمت بوستان معرفت)) را دیدم. کمی خوشحال و امیدوار شدم... به داخل بوستان رفتم، پروانه را دیدم که با لبخند به استقبالم آمد... غم را توی چهره ی من تشخیص داده بود. از حالم پرسید. بهش گفتم که دلتنگم... گفت:نگران نباش، تو را با خودم به گلستان عشق خواهم برد. به نزدیک گلستان که رسیدیم، نور عجیبی از داخل آن به چشم میخورد. وارد شدیم... در حین قدم زدن چشمم به گل یاس افتاد. آرام آرام اشک میریخت. هر قطره ی آن روشنایی و پاکی خاصی داشت. عجیب و دلنشین بود. توجهی نکردم.ازش پرسیدم،وقتی دلت میگیره چیکار میکنی؟ در جواب بهم گفت: از سر تسلیم، لحظاتی را در درگاه خدای خود اشک میریزم. گل یاس هم دلش گرفته بود... حسین
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم آبان 1384ساعت 15:9 توسط باغبان |
|
|
خدایا...! کمکم کن که در بینایی، همچون کودکی نابینا باشم. کمکم کن که در پاکی، همچون آب گل آلود رودخانه ای باشم. کمکم کن که در طراوت، همچون یاسی پژمرده باشم. کمکم کن که در آزادی و آزادگی، همچون پرنده ای اسیر باشم. کمکم کن که در عشق، همچون مجنون عاقلی باشم. کمکم کن... حسین
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 16:20 توسط باغبان |
|
|
خواستم با یک نگاه عاشقت شوم، چشمانم از برق نگاهت کور شد... خواستم با یک غزل برایت از عشق سخن بگویم، دهانم از زیبایی رخسارت بسته ماند... خواستم با یک اشاره در آسمان عشق تو پرواز کنم، بالهایم از تجلی آتش عشقت سوخت... خواستم با یک قدم خود را در قلب تو جای دهم، بی حرکت ماندم و با خود گفتم، عشق را میتوان از نگاهت نیز فهمید...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 14:5 توسط باغبان |
|
|
باور كن دلم نازكتر شده است ، مثل ساقه هاي خشكيده ، مثل زخم به هم نيامده ..! باور كن هميشه با مني .. مثل يك رويا ..! مثل رويش يك جوانه بر گياهي نورس... تازهام كن... محمد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 0:49 توسط باغبان |
|
|
باز من ديوانه ام ؛مستم ، باز مي لرزد دلم ؛ دستم ، باز گويي در جهان ديگري هستم ، هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را ؛ تيغ .. هاي ! نپريشي صفاي زلفكم را ؛ دست و آبرويم را نريزي دل اي نخورده مست لحظه ديدار نزديك است... مهدي اخوان ثالث |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 0:48 توسط باغبان |
|
|
يه شب چراغ عشقتو دوباره خاموش مي كنم اينبار براي هميشه تو رو فراموش مي كنم نميذارم تو خاطرم رنگ خيالت بمونه رو شونه هاي ساحلم موج نگاهت بمونه صداي قلب من حالا ديگه دوست ندارمه از تلخي گذشته ها هر چي بگم بازم كمه غروب كه از راه ميرسه عشقتو يادم مياره اما ديگه تموم شده بين من و تو ديواره يه روزي لحظه هاي من لبريز خواهش تو بود رو پيكر خستگيهام دست نوازش تو بود چه زود گذشت روزايي كه به قلب خسته جون ميداد نگاه گرمي كه به من آسمونو نشون ميداد حالا دوباره قلب من نوازش تو رو ميخواد اون لحظه هاي روشن لبريز خواهش رو ميخواد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 0:39 توسط باغبان |
|
|
سخت ترين چيز اينه كه ببيني كسي رو كه دوسش داري كس ديگه اي رو دوست داره... دوست خوب سخت به دست مياد و راحت از دست ميره...ولي هيچوقت..هيچوقت فراموش نميشه ، حتي اگه بخواي ... دوست خوب مثل ستاره ميمونه...تو هميشه اونو نميبيني ولي ميدوني كه هست.. حتي اون موقع كه تو در خوابي.. آدماي زيادي توي زندگي ميان و ميرن، اما دوست خوب جاش هميشه تو قلبت ميمونه... …توي قلب..! بيايم دروازههاي قلبمونو روي هر كسي باز نزاريم... محمد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 0:34 توسط باغبان |
|
|
روزي1000 مرتبه 900 متن عاشقانه را در 800 جمله به 700 زبان، نزد 600 نفر خواندم. 500 نفر آنها، 400 جمله را در 300 زبان در 200 برگ ترجمه كردند. و من آن جملهها را 100 بار در 90 روز ، روزي 80 دقيقه خواندم. تو 70 جمله را در 60 روز، و هر روز 50 دقيقه ، روزي 40 بار براي خود تكرار كردي. 30 تاي آنها را آموختي... بعد از 20 روز از تو 10 سوال كردم.. 9 مرتبه به 8 سؤال، 7 پاسخ دادي... در طول 6 روز 5 بار تو را به 4 ضيافت دعوت كردم... و 3 ساعت خواهش و 2 ساعت التماس كردم …تا 1 بار گفتي : دوستت دارم..!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 0:29 توسط باغبان |
|
|
دلا ديشب چه ميكردي تو در كوي حبيب من؟ الهي خون شوي اي دل تو هم گشتي رقيب من؟ خيال خود به شب گردي به زلفش ديدم و گفتم رقيب من چه ميخواهي تو از جان حبيب من؟ استاد محمد حسين شهريار تبريزي |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 0:26 توسط باغبان |
|
|
شب شد …خورشيد رفت …آفتابگردان ، نگران دنبال يار ميگشت، بالاي سر را نگاه كرد، ستارهاي چشمك زد، آفتابگردان سرش را پائين انداخت …گلها خيانت نميكنند. حسین |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 0:25 توسط باغبان |
|
|
بگير اين گل ز من به ياد بودي كه تنها لايق اين گل تو بودي هزاران خواستند اين گل بگيرند ندادم چون عزيز من تو بودي |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 0:24 توسط باغبان |
|
|
اگه من يه روز نباشم كي از عشقت مي ميره؟ يه روزي مي رم و اون روزه كه گريه ات مي گيره! اگه من يه روز برم براي كي ناز مي كني رو بوم كي مي شيني با كي تو پرواز ميكني؟ وقتي كه قهر مي كني منتتو كي ميكشه؟ اگه من يه روز نباشم سرنوشتت چي مي شه؟ كي واست لا لا مي گه كه چشماتو هم بزاري كي مي ذاره تو همش براش بهونه بياري؟ با كليدش كيه قفل اخماتو وا ميكنه اون شبا كه سردته كي دستاتو ها ميكنه؟ وقت گريه سر تو رو شونه كي مي ذاري به يه آغوش ديگه كه آخه عادت نداري! اگه من يه روز نباشم كي از عشقت مي ميره؟ يه روزي مي رم و اون روزه كه گريه ات ميگيره ! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 0:23 توسط باغبان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نوشته بازی با کلمات است،اما در عین حال جاودانه.. تحفه ای بیشتر نیست... تقدیم به شما دوستان عزیزم.. حسین |
| نوشته های پیشین |
|
85/02/01 - 85/02/31 84/09/01 - 84/09/30 84/08/01 - 84/08/30 84/07/01 - 84/07/30 84/06/01 - 84/06/31 84/05/01 - 84/05/31 |
| پیوندها |
|
دانلود فیلم ایرانی پرستوی خسته..وبلاگی عاشقانه آموزش همه چیز از کامپیوتر تجارت الکترونیک مثل تو... آرشیو عکس بازیگر خارجی آنجا که عشق حکم می راند... |
|
RSS
|