تبليغاتX
عطر اميد..، عطر گل ياس..!!
بر در شاهم گدایی نكته اي در كار كرد، گفت بر هر خوان كه بنشستم خدا رزاق بود
 

روزی روزگاری دو دوست به نامهای عقل و احساس وجود داشتند. با هم عهد بستند که مسیر خود را تا انتها، همراه هم ادامه دهند. مسیری که پر از پستی ها و بلندی ها بود، همراه با خاطراتی تلخ و شیرین. نام آن مسیر زندگی بود.

مسیر آنها از ابتدا خطی مستقیم بود. در طول راه دوست دیگری پیدا کردند، که به آنها ملحق شد... دوستی ناشناخته که خودش را عشق معرفی کرده بود.

پس از مدت زمانی مسیر به سه راه تقسیم شد. یک راه سمت راست، یک راه سمت چپ و راه دیگر، همان راه مستقیم که در امتداد راه اصلی بود. دو دوست اول یعنی عقل و احساس بر سر انتخاب راه، اختلاف پیدا کردند و تصمیم گرفتند از یکدیگر جدا شوند. عقل راه سمت راست و احساس راه سمت چپ را در پیش گرفت و دوست سوم تک و تنها بر سر سه راهی باقی ماند.

مدتها گذشت.... آن دو پشیمان و آزرده پیش دوست خود بازگشتند و دریافتند که جز با یکدیگر، نمیتوانند مسیر را ادامه دهند. پس تصمیم گرفتند هر سه با هم راه مستقیم را در پیش گیرند و تا انتهای سفر همدیگر را تنها نگذارند...

         بله زندگی بدون همراهی این سه دوست پوچ و بی ارزش خواهد بود و زیباتر آنست که       صمیمیت بین آنها، هر چه بیشتر شود.

 حسین

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 15:41  توسط باغبان |