تبليغاتX
عطر اميد..، عطر گل ياس..!! - بالاخره منم آدم شدم ...
بر در شاهم گدایی نكته اي در كار كرد، گفت بر هر خوان كه بنشستم خدا رزاق بود

مگه من دل ندارم...؟!
مگه دل من چي از دل آدما كم داره..؟!
مگه دلهاك ديگه چك دارن كه دل من نداره..؟!
هميشه تا ميگفت ميخوام مثل دل آدما بشم، ميگفتم: ( بيخود...! )
اون بيچاره هم ساكت مينشست توي سينه و يواشكي گريه ميكرد كه من نفهمم..

ديگه نميدونست هر وقت اون گريه ميكنه، من احساس ميكنم چشمام خيسه...
امروز به آينه گفتم ديگه از اين چشماي خيس خسته شدم...
بزار حداقل يه كاري براي دل خودم كرده باشم...بابا آخه اين بيچاره دق كرد تو سينه
بزار ببينم دلاي ديگه چي دارن كه اين دل من انقدر دوست داره...!
بزار منم گاهي آدم بشم تا دلم يه كم آروم بگيره...
وقتي اينو به آينه گفتم ، آينه يه آه كشيد و گفت : تو اولين كسي نيستي كه اينو از من ميخواد..
و آخرين هم نخواهي بود...دلم براي تو و دلت تنگ ميشه...!
و بعد احساس كردم كه دلم داره سفت ميشه...سفت تر و سفت تر....تا جايي كه تبديل به
سنگ شد...مثل دل همهء آدماي ديگه......
بالاخره منم آدم شدم...........................!!

محمد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 15:43  توسط باغبان |