![]() |
![]() |
|
| بر در شاهم گدایی نكته اي در كار كرد، گفت بر هر خوان كه بنشستم خدا رزاق بود |
|
خیلی دلم گرفته بود... سنگینی اشک را روی گونه هام احساس میکردم.برای لحظه ای چشمانم را روی هم گذاشتم...خود را در باغ غفلت یافتم. درخت را دیدم،بهش گفتم خیلی دلم گرفته...در جواب بهم گفت: مگه دل وجود داره؟! نا امید از باغ بیرون آمدم،کمی جلوتر که رفتم، تابلوی ((به سمت بوستان معرفت)) را دیدم. کمی خوشحال و امیدوار شدم... به داخل بوستان رفتم، پروانه را دیدم که با لبخند به استقبالم آمد... غم را توی چهره ی من تشخیص داده بود. از حالم پرسید. بهش گفتم که دلتنگم... گفت:نگران نباش، تو را با خودم به گلستان عشق خواهم برد. به نزدیک گلستان که رسیدیم، نور عجیبی از داخل آن به چشم میخورد. وارد شدیم... در حین قدم زدن چشمم به گل یاس افتاد. آرام آرام اشک میریخت. هر قطره ی آن روشنایی و پاکی خاصی داشت. عجیب و دلنشین بود. توجهی نکردم.ازش پرسیدم،وقتی دلت میگیره چیکار میکنی؟ در جواب بهم گفت: از سر تسلیم، لحظاتی را در درگاه خدای خود اشک میریزم. گل یاس هم دلش گرفته بود... حسین
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم آبان 1384ساعت 15:9 توسط باغبان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نوشته بازی با کلمات است،اما در عین حال جاودانه.. تحفه ای بیشتر نیست... تقدیم به شما دوستان عزیزم.. حسین |
| نوشته های پیشین |
|
85/02/01 - 85/02/31 84/09/01 - 84/09/30 84/08/01 - 84/08/30 84/07/01 - 84/07/30 84/06/01 - 84/06/31 84/05/01 - 84/05/31 |
| پیوندها |
|
دانلود فیلم ایرانی پرستوی خسته..وبلاگی عاشقانه آموزش همه چیز از کامپیوتر تجارت الکترونیک مثل تو... آرشیو عکس بازیگر خارجی آنجا که عشق حکم می راند... |
|
RSS
|